جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود

چشمک هر ستاره ای نگاه دزدانه اوست که مرا پیغام میدهد درزمین تنهانیستی

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛
یکی مراد می جوید و یکی مرید
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،
یکی هم قطعه ای اسباب بازی

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند
گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است
و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند
بلکه تغییر موضوع می دهند
حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد
آن که آرزویش را از کف داده است
آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است
تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است



عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
و شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد
که آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد که روزی تنها خواهد ماند

تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای
اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست
یا قدری کوچکتر

گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و
اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود
و دیگر در درونت نمی گنجد
آنگاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و
تو را برای جستن دایره خود ترک می کند



گاه نیز تو بزرگ می شوی و
او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود

گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود
سفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی و
ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود
و سرانجام نیز از دست می دهی اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها می مانی

گاه ته دلت حتی می ترسی که قطعه گم شده ات را پیدا کنی
که مبادا دوباره گمش کنی

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد
و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد

ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می کنیم.
ما همواره در انتظار نشسته ایم؛
در انتظار کسی که از راه برسد و ما را با خود ببرد، که بیاید و ما را کامل کند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می کنیم
برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم



برخی از ما، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند

گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند
همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند،
اما ما دوستشان نداریم

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم
اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم
و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم

برخی رابطه ها ظریفند، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند

برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و
روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد



برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،
هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم

برخی هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر
بیش از اندازه به ما خیره می شوند

بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند
اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم
گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم

و همه چیز را به کف می آوریم و اما (او) را از کف می دهیم



گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد
زیرا تو او را کامل نمی کنی
تو قطعه گمشده او نیستی
تو قدرت تملک او را نداری
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند
و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی
بی نیاز از قطعه های گمشده

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی
راه بیفتی، حرکت کنی
او به تو می آموزد و تو را ترک می کند
اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم
می گوید و می رود



و آغاز راه برایت دشوار است
این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است
وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود
اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی
و تنها
بروی و بروی و بروی


آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام

+نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390ساعت2:48 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


چشمه‌ساری در دل و
آب‌شاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته‌یی در پیراهن،

از انسانی که تویی
قصه‌ها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذرد 

 

احمد شاملو

+نوشته شده در سه شنبه 13 دی ماه سال 1390ساعت07:59 AMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


نور چشمم 

خانه کوچک دل من  

با تو به وسعت تمام دنیاست 

و بین روزهای سالیان گذشته ام 

۲۶ آذرماه مهمترین روز شد لحظه تولد تو 

دلخوشی دنیایم هستی  

و برای تمام عمرم مرا بس! 

دوستت دارم بیشتر از جانم

+نوشته شده در یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390ساعت07:47 AMتوسط شیفته | نظرات (3)

نظرات (3)


خدایا 

کجای این قصه ای 

دوباره روبروی من ایستادی 

گفتم من یارت هستم نه حریفت....

+نوشته شده در شنبه 12 آذر ماه سال 1390ساعت11:33 AMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


و فصلی نو برایم از راه رسیده 

 

فصلی که شوق عشقی را در چشمانت دیده ام که با تمام دنیا یم معاوضه اش نخواهم کرد

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390ساعت09:38 AMتوسط شیفته | نظرات (3)

نظرات (3)


خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند
و چشم هایش را می بندد و می گوید
من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم
خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

+نوشته شده در دوشنبه 9 آبان ماه سال 1390ساعت2:35 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. 

یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

+نوشته شده در جمعه 29 مهر ماه سال 1390ساعت1:02 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


خدایا
کودکان گل فروش را میبینی؟
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
مادران سیاه پوش
محرابهای فرش پوش
پسران کلیه فروش
زبانهای عشق فروش
انسانهای آدم فروش
همه را میبینی ؟
میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد
احساس میکنم بد بازی رو باختم

حواست هست

من یارت بودم...نه حریفت 

+نوشته شده در سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390ساعت4:04 PMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


سلامی به تو روشنی دیده ام 

دغدغه های کوچک و بزرگ زندگیم این چند ماه مجالی را برای نوشتن و به یادگار گذاشتن برای روزهای در پیش فراهم نکرده بود 

الان دقیقا 1 سال و 9 ماه و 12 روز است که چشم روشنی ما شده ای شاید در این مدت خیلی کنارت نبوده ام اما باور کن هیچ چیز در دنیا برایم شادی آور تر و آرامشبخش تر از صدای خنده تو کلماتی که آهسته آهسته یاد می گیری که بیانشان کنی نبوده است. 

فرزندم زندگی آدمی همواره بین شادی و غم در نوسان است امید دارم که شادی هایت روز به روز فزونی یابد و تیرک وجودت هیچگاه در برابر غم هایت به لرزه در نیاید. 

شاید بزرگترین غم های آدمی در لحظه های تنهاییش رقم می خورد لحظه هایی که باید دل ببرد از دلبستگی هایش 

اولین تجربه ات جدا شدن از شیره جان مادرت بوده شاید هنوز به درجه ای از درک نرسیده باشی که بتوانی بیقراریت را بیان کنی اما لحظه ای که گفتی گربه ناقلا ازش خورده و تلخ شده دانستم چگونه آدمی از همان کودکی یاد می گیرد که در لحظه های سخت زندگی خود را فریب دهد یا به بیانی دیگر تو جیهی بسازد و شاید همان معنی باشد. 

نور چشمم 

لحظه هایی میرسد که از این فطرت کودکانه بیرون می ایی و به خودت به دنیایت و دیگران می نگری تا دلیل را پیدا کنی برای رفتارهای دور از انتظارت، امیدوارم آنگاه نیز نگاه بدون بغض کودکانه ات همراهت باشد برای محکوم نکردن دیگران برای ارامش یافتن خودت. گاهی اوقات باید از دلبستگی هایت جدا شوی تا رشد کنی . مثل درد گرفته شدن از شیر مادر 

اما این درد لازمه بالیدن تو ست باید تحملش کرد. 

بی قرار دیدنت هستم بی قرار آرامشی که در نگاه به تو پیدا می کنم و دوستت دارم بیشتر از جانم

+نوشته شده در جمعه 8 مهر ماه سال 1390ساعت7:29 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


بگذار هر چه از دست می رود، برود! آنچه را می خواهم که به التماس نیالوده باشد. هر چه باشد، ... حتی زندگی! 

ارنست چگوارا

+نوشته شده در جمعه 8 مهر ماه سال 1390ساعت7:10 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


چ قدر دلم برای زندگی تنگ شده؟

+نوشته شده در جمعه 14 مرداد ماه سال 1390ساعت4:30 PMتوسط شیفته | نظرات (4)

نظرات (4)


امروز به نقل تقویم اول رمضان بود وبه شهادت رو نمایان نکردن ماه آخر شعبان 

اما خیلی هم فرقی نمی کنه مهم اینه که دلت یه جورایی برای این سفر آمده بشه 

سفری که سالی یکبار فرصتش بهت داده می شه تا به جستجوی خودت بنشینی تو تمام فرصت یکسال گذشته ات 

به فکرات آرزوهات  

رفتارت 

دل چند نفر را شکوندی 

چند نفر را خنداندی 

و راضی بوده ای از آن چیزی که فکر می کردی تو این یکسال خواهی شد 

یه جور فرصت 

سفری در راه است 

کوله بارم بر دوش 

سفری تا مرزهای وجود 

امسال حس خوبی به این ماه دارم احساس سبکباری شاید یکی از معجزه های خداوند در راه باشد 

شاید کوچکترین معجزه اش 

و شاید بزرگترین آرزوی من

+نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد ماه سال 1390ساعت3:39 PMتوسط شیفته | نظرات (2)

نظرات (2)


چند رو زپیش رفته بودیم حافظیه ،بعد از بازکردن سر صحبت با فال فروش سالهای بسیار حافظیه "آقا کریم "صدامون زد و گفت به نیتت یه فال برداشتم! 

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست 

 

و چقدر این فال برام معنی داشت، یه نشانه!

+نوشته شده در شنبه 1 مرداد ماه سال 1390ساعت1:57 PMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


گاهی فکر می کنم باید مثل سنگ باشم می گویند سنگ صبور اما خوب که فکر می کنم می بینم آب بهتر است 

مثل آب پراز لطافت سنگ آنقدر در خودش میریزد که می شود سنگ ساکن و راکد  

دیگر پای رفتن ندارد 

می ماند هر جایی که دیگر با انتها رسید  

اما آب باشم جاریم باهمه لطافتی که دارد از پس سنگ هم بر می آیم 

 

گاهی باید در خود حل کرد تا مجال وسعت یافتن و پیوستن را پیدا نمود 

و این روزها چقدر بین این سنگ و آب در نوسان بوده ام  

گاهی لازم است کوتاه بیایی...!

 

+نوشته شده در شنبه 25 تیر ماه سال 1390ساعت3:20 PMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


امشب شب آرزوهاست شبی که دستهای بیشماری به سوی آسمان بلند شده تا هر آرزویی ستاره ای شود بر آسمان بهشت و من مانده ام میان اینهمه آرزو که کدام را حواله فرشتگان کنم 

تا برایم مجوزش را بگیرند 

بهشت آرزو  

یا ارزوی بهشت 

اما دلم چیز دیگری می خواهد 

دلم می خواهد دلگیر نباشم 

از خودم از روزگاری که خیلی ها آرزوهایشان را از یاد برده اند  

و یا 

مجالی برای آرزو برایشان نمانده 

 و شاید امشب بزرگترین آرزویم  

آزادی کسانی است که به خاطر آزادگیشان در بندند 

آمین به تعداد همه ستاره هایی که بر آسمان بهشت امشب می نشیند!

+نوشته شده در جمعه 20 خرداد ماه سال 1390ساعت01:15 AMتوسط شیفته | نظرات (2)

نظرات (2)


برای مادرم 

یگانه روزگارم 

دردانه ام 

تاج سرم 

 

بارها شنیدم مادر یعنی فرشته زمینی اما هیچ وقت فکر نمی کنم فرشته ای را پیدا کنم که همپای مادرم باشه 

مادرم تکه ای از خود بهشته که آرامش بهشتیش را در مهربانی هایش حس می کنم 

تکه ای از بهشت که هزاران هزاران فرشته در وجود نازنینش تمنای پرگشودن دارند و ترنم حضورشان و عطر شان خوشبوترین شمشم بهشت است. 

 

نوازش هایش به لطافت صدای جویباران سرزمین های ییلاقی است و خنکای مطبوعش تا همیشه آرامم می کند. 

هیچ ندارم که بگویم که لایقش باشد یا هیچ ندارم که نثارش کنم 

سراسر مهربانی 

سراسر عطوفت 

سراسر شکیبایی 

هیچ ندارم 

هیچ ندارم 

جز اینکه دوستش دارم

+نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد ماه سال 1390ساعت12:28 PMتوسط شیفته | نظرات (3)

نظرات (3)


این روزها یه مشکل جدید که تو خیلی از خانواده ها دیده می شه ناباروری زوج های جوان که آمار روز افزونی هم داره ، از دلایل این ناباروری ها که بگذریم شاید نگاه همراه با ترحم دیگران و آرزوهای در دل مانده این زوجها سخت ترین قسمت های این اتفاق باشه . با وجود تمام روشهای باروری جدید بازهم زوج هایی وجود خواهند داشت که هرگز نمی توانند دارای فرزند بشوند و رویای همیشگی آنها پدر و مادر شدن خواهد بود. 

اما با همه اینها به نظر شما باید جدایی فصل اخر این رابطه باشه به مدد همان شرطهای ضمن عقد؟ یا به قول بعضی ماندن و ساختن و سوختن؟ یا اگر مرد باشد که ازدواج مجدد؟ و یا ماندن و فارغ از همه این ها در کنار هم بودن چراکه شاید یکی از زیباترین بخشهای یک ازدواج تولد فرزند است اما لزوما ازدواج نمی کنیم که دارای فرزند شویم؟ و شاید یاهای دیگر؟

+نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت09:42 AMتوسط شیفته | نظرات (4)

نظرات (4)


عشق میوه ممنوعه این روزها ی ما آدمهاست.... 

 می چینیش؟ 

+نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1390ساعت09:15 AMتوسط شیفته | نظرات (3)

نظرات (3)


به تارهای دلم که زخمه می زنی 

می شنوی 

پژواک صدای تو است در من 

بس است دیگر 

سالهاست کر شده ام....

+نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین ماه سال 1390ساعت07:12 AMتوسط شیفته | نظرات (3)

نظرات (3)


فقط دلم می خواد بنویسم همین اما نمی دونم از چی ؟ یه جورایی همیشه نوشتن از همه چیز خالیم می کنه.حتی اگه لغات بی اختیار باشند مثل الان ... 

شاید بهترین چیزی که بتونم ازش بنویسم خاطره تعطیلات عید باشه 

یادمه همیشه بعد از عید اولین موضوع انشا تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده اید بود؟ یادش بخیر شروع می کردیم از اول تا اخرش را با آب و تاب تو ضیح دادن 

امسال عید ساعت 2و50 دقیقه روز دوشنبه سال تحویل شد ما که شب مهمونی بودیم  و سبزی پلو و ماهی را نوش جان کرده بودیم پایه شدیم و تا سحر بیدار موندیم همراه فال حافظ و گپ زدنا 

تقریبا کل شب های تعطیلی تا نیمه شب بیدار بودم و صبح روز بعد هم تا دلم می خواست می خوابیدم از دید و بازدید عید و خوردن که اصلا کم نیاوردم 

هفته دوم به مدد تموم شدن تعطیلات یه کم به جان ما رحم شد و از این خوردن و خوابیدنه کمتر خبر بود. هفته دوم یه مهمون عزیز برام اومد که چند روز حسابی بهم خوش گذشت. بعدشم یه 13 به در عالی رفتیم بیرون 

اون روز هم حسابی بهم خوش گذشت کلی عکس گرفتم

+نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین ماه سال 1390ساعت3:53 PMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


وقایعی چون زلزله سیل طوفان سو نامی هر ساله در بخشهای  زیادی از دنیا اتفاق می افتد هنوز خاطره زلزله بم در ان سرمای زمستان از خاطره هایمان پاک نشده ، اما چیزی که شاید تلخ تر بود حوادثی بود که شنیدیم کم و بیش بعد از زلزله در ان منطقه اتفاق افتاده از سرقت از مردگان تا سرقت کمکهای بشر دوستانه به مردم بم به هر اسمی و ویرانی که هنوز هم در مردم و شهر دیده می شو د و این اتفاق فقط مختص ایرانیان نیست . 

وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. در انجا هم بازماندگان غارت شدند .واما ژاپن

حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است.  شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند.  گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک  در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است.  و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. جک کافتری دروبلاگش این سوال را پرسیده است.  و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد 

 

درود بر مردم  ژاپن


+نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین ماه سال 1390ساعت08:12 AMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


و چون بهار با جوانه هایی نورسته به چشمانت خیره می شود 

آیا باز هم تاب می آوری که 

روی برگردانی از این نگاه 

نگاهی از دریچه بهشت به زمین ... 

عطر گلها که در خانه دلت می پیچد به یادت می اورد که هنوز 

زندگی جریان دارد  

و تو در خیال من پر می گشایی تا لبه پنجره آرزویم نزدیک می شوی 

و دوباره دور 

چقدر دور و چقدر نزدیک 

آنقدر نزدیک که لمست می کنم 

و آنقدر دور که گاهی می اندیشم 

پژواکی از دور دستی 

و ناگاه شوقی را حس می کنم 

شوقی که از تو در من جاری می شود 

و .... 

و فکر می کنم که بهار 

اتفاق بزرگی است که در من شکل می گیرد 

چقدر نزدیک و چقدر دور 

آنقدر نزدیک که می بویمت 

و آنقدر دور که 

دستها را سایه بان چشمهایم می کنم تا شاید سایه ات را در دور دست 

ببینم 

چقدر دور و چقدر نزدیک 

چقدر نزدیک و چقدر دور 

 

+نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1390ساعت07:58 AMتوسط شیفته | نظرات (0)

نظرات (0)


آخرین لحظه های زمستان و سال سپری می شود دل زمین بی قرار تغییر است بی قرار جوانه هایی که خاک را می شکافند تا به خورشید لبخند بزنند و من چشم دارم به لحظه های رفته و لحظه هایی که هر دمش قصه ای تازه را در دل برایم دارد.قصه لحظه های شادی و شاید غم که زندگی توامان این دو با هم است . 

بهاری که گذشت برایم روزهایی را در دل داشت که به پاسخ یک سوال رسیدم اینکه ایا دوست داشتن دلیل می خواهد؟ 

و دریافتم برای خیلی ها دلیل می خواهد... خیلی هایی که به زندگیشان به گونه ای می نگرند که دارند معامله می کنند 

کم کم به این گونه دلیل خواستن ها عادت کردم 

و بعد آمدن تابستان 

اول تابستان دغدغه خرید خانه و جابه جایی و فصل امتحانات پایانی دانشگاه را داشتم 

روزهای اولی که به خونه نو اومدم برایم عادت کردن به محیط تازه کمی سخت بود اما انسان فرزند تغییر است و شاید هیچ چیزی به سادگی خوی گرفتن به محیط جدید برایش وجود نداشته باشد. 

و پاییز فصل زیبای سال با تمام شدن ماه رمضان از راه رسید 

فصلی که به خاطر مشغله زیاد کمتر حواسم به سپری شدن روزهایش بود 

و اما زمستان امسال برایم روایت گری بسیار داشت 

از لحظه های خوب و شادی که داشتم 

از دوستی که خیلی از لحظه هام را باهاش قسمت کردم 

سفری که به مالزی رفتم و کلی خاطره جور و اجور  همراه سفرم شد 

خاطراتی که روزی قصد نوشتنش را داشتم اما یه کم نبود وقت و شاید تنبلی خودم مزید علت شد 

اما در کل خیلی عالی بود 

پر از لحظه های شاد و شادی آور 

با تمام شدن بهمن ماه و آمدن اسفند 

کم کم بوی بهار را احساس کردم اما قبل از رسیدن سال نو و بزرگتر شدن رقم سال در 14 اسفند رقم سالهای من یکی جلو افتاد 

امسال هم تولدم برام بی نظیر بود واقعا لذت بردم و یه هدیه ارزشمند که با لذت تمام تماشایش می کنم. 

یکی دیگه از روزهای اسفند ی چهارشنبه 18 اسفند یه بعد از ظهر بارانی حافظیه... 

بوی بهار را با تمام وجود می شد حس کرد شاید آرامشی که در من جاری شد کمتر وقتی داشتمش 

انقدر باریدن باران زیبا بود که با تمام وجودم من را به وجد آورده بود و البته... 

با نزدیک شدن به لحظه های پایانی سال 

با تمام وجودم آرزو می کنم که سال آینده سالی پر از مهربانی وپیشرفت ثروت تندرستی و تمام ارزوهای خوب برای همه باشه 

سالی که شروع تا پایانش سرشار از نگاههای مهربان هستی آفرین به آفریدگانش باشه که با نیروی یزدان همه به سوی کامراوایی گام بردارند. 

+نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند ماه سال 1389ساعت3:10 PMتوسط شیفته | نظرات (4)

نظرات (4)


با تو دوباره من شدم عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت با تو دوباره زن شدم

با تو جوانه زد همه شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد برگ سفید دفترم

با تو دوباره جون گرفت هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی هر چی امانت برده بود

با تو تمام خستگی از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک مرده و بی اثر شده

با تو دوباره می رسم به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور به مرز عشق ناب زن

با تو درخت پر برم با تو زبیش بیشترم
از بهترینها بهترم من با تو چیز دیگرم

+نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند ماه سال 1389ساعت07:36 AMتوسط شیفته | نظرات (1)

نظرات (1)


امروز تولدم بود به همین سادگی یه سال دیگه بزرگتر شدم 

یه سال خیلی فرصته واسه یه زندگی 

واسه تغییر مسیر تکامل بزرگتر شدن 

دیشب با یکی از دوستام یه تولد گرفته بودم ساده بود خیلی به دلم نشست 

آخرش هم یه فال گرفت واسم از دیوان خواجه حافظ 

خلاصه کلی بهم خوش گذشت اما یه هدیه گرفتم منحصر به فرد 

مجموعه زیبا و شگفت اثار اسرافیل شیر چی واقعا لذت  می برم از تماشای خط هایی که هر کدامشان انگار از قالب صفحه بیرون می آد و باهات حرف می زنه کلی حرفهای نگو یا به قولی رازهای سر به مهر 

و هدیه دگه ای که بابتش با تمام وجودم خداوند را شکر می گم دوستای خوبی بود که پی در پی امروز با پیامهای تبریکشان شادی را به روزهام هدیه دادند 

یک سال بزرگتر شدم برای بهتر فهمیدن بهتر زندگی کردن لذت بردن از تمام روزهایی که در پیش دارم 

اما اینجا می خوام با تمام وجودم از دو فذشته مهربانی که تو تمام این سالها پناه من بودند یاد کنم 

پدر و مادرم 

که با تمام وجود دوستشان دارم 

به خاطر همه محبت ها مهربانی ها تلاشها شون 

 دوستتون دارم 

تولدم مببببببببببببببببببارک

+نوشته شده در شنبه 14 اسفند ماه سال 1389ساعت7:54 PMتوسط شیفته | نظرات (2)

نظرات (2)