|
آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
چشمهساری در دل و احمد شاملو
نور چشمم خانه کوچک دل من با تو به وسعت تمام دنیاست و بین روزهای سالیان گذشته ام ۲۶ آذرماه مهمترین روز شد لحظه تولد تو دلخوشی دنیایم هستی و برای تمام عمرم مرا بس! دوستت دارم بیشتر از جانم
خدایا کجای این قصه ای دوباره روبروی من ایستادی گفتم من یارت هستم نه حریفت....
و فصلی نو برایم از راه رسیده فصلی که شوق عشقی را در چشمانت دیده ام که با تمام دنیا یم معاوضه اش نخواهم کرد
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم.بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده
سلامی به تو روشنی دیده ام دغدغه های کوچک و بزرگ زندگیم این چند ماه مجالی را برای نوشتن و به یادگار گذاشتن برای روزهای در پیش فراهم نکرده بود الان دقیقا 1 سال و 9 ماه و 12 روز است که چشم روشنی ما شده ای شاید در این مدت خیلی کنارت نبوده ام اما باور کن هیچ چیز در دنیا برایم شادی آور تر و آرامشبخش تر از صدای خنده تو کلماتی که آهسته آهسته یاد می گیری که بیانشان کنی نبوده است. فرزندم زندگی آدمی همواره بین شادی و غم در نوسان است امید دارم که شادی هایت روز به روز فزونی یابد و تیرک وجودت هیچگاه در برابر غم هایت به لرزه در نیاید. شاید بزرگترین غم های آدمی در لحظه های تنهاییش رقم می خورد لحظه هایی که باید دل ببرد از دلبستگی هایش اولین تجربه ات جدا شدن از شیره جان مادرت بوده شاید هنوز به درجه ای از درک نرسیده باشی که بتوانی بیقراریت را بیان کنی اما لحظه ای که گفتی گربه ناقلا ازش خورده و تلخ شده دانستم چگونه آدمی از همان کودکی یاد می گیرد که در لحظه های سخت زندگی خود را فریب دهد یا به بیانی دیگر تو جیهی بسازد و شاید همان معنی باشد. نور چشمم لحظه هایی میرسد که از این فطرت کودکانه بیرون می ایی و به خودت به دنیایت و دیگران می نگری تا دلیل را پیدا کنی برای رفتارهای دور از انتظارت، امیدوارم آنگاه نیز نگاه بدون بغض کودکانه ات همراهت باشد برای محکوم نکردن دیگران برای ارامش یافتن خودت. گاهی اوقات باید از دلبستگی هایت جدا شوی تا رشد کنی . مثل درد گرفته شدن از شیر مادر اما این درد لازمه بالیدن تو ست باید تحملش کرد. بی قرار دیدنت هستم بی قرار آرامشی که در نگاه به تو پیدا می کنم و دوستت دارم بیشتر از جانم
بگذار هر چه از دست می رود، برود! آنچه را می خواهم که به التماس نیالوده باشد. هر چه باشد، ... حتی زندگی! ارنست چگوارا
چ قدر دلم برای زندگی تنگ شده؟
امروز به نقل تقویم اول رمضان بود وبه شهادت رو نمایان نکردن ماه آخر شعبان اما خیلی هم فرقی نمی کنه مهم اینه که دلت یه جورایی برای این سفر آمده بشه سفری که سالی یکبار فرصتش بهت داده می شه تا به جستجوی خودت بنشینی تو تمام فرصت یکسال گذشته ات به فکرات آرزوهات رفتارت دل چند نفر را شکوندی چند نفر را خنداندی و راضی بوده ای از آن چیزی که فکر می کردی تو این یکسال خواهی شد یه جور فرصت سفری در راه است کوله بارم بر دوش سفری تا مرزهای وجود امسال حس خوبی به این ماه دارم احساس سبکباری شاید یکی از معجزه های خداوند در راه باشد شاید کوچکترین معجزه اش و شاید بزرگترین آرزوی من
چند رو زپیش رفته بودیم حافظیه ،بعد از بازکردن سر صحبت با فال فروش سالهای بسیار حافظیه "آقا کریم "صدامون زد و گفت به نیتت یه فال برداشتم! سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست و چقدر این فال برام معنی داشت، یه نشانه!
گاهی فکر می کنم باید مثل سنگ باشم می گویند سنگ صبور اما خوب که فکر می کنم می بینم آب بهتر است مثل آب پراز لطافت سنگ آنقدر در خودش میریزد که می شود سنگ ساکن و راکد دیگر پای رفتن ندارد می ماند هر جایی که دیگر با انتها رسید اما آب باشم جاریم باهمه لطافتی که دارد از پس سنگ هم بر می آیم گاهی باید در خود حل کرد تا مجال وسعت یافتن و پیوستن را پیدا نمود و این روزها چقدر بین این سنگ و آب در نوسان بوده ام گاهی لازم است کوتاه بیایی...!
امشب شب آرزوهاست شبی که دستهای بیشماری به سوی آسمان بلند شده تا هر آرزویی ستاره ای شود بر آسمان بهشت و من مانده ام میان اینهمه آرزو که کدام را حواله فرشتگان کنم تا برایم مجوزش را بگیرند بهشت آرزو یا ارزوی بهشت اما دلم چیز دیگری می خواهد دلم می خواهد دلگیر نباشم از خودم از روزگاری که خیلی ها آرزوهایشان را از یاد برده اند و یا مجالی برای آرزو برایشان نمانده و شاید امشب بزرگترین آرزویم آزادی کسانی است که به خاطر آزادگیشان در بندند آمین به تعداد همه ستاره هایی که بر آسمان بهشت امشب می نشیند!
برای مادرم یگانه روزگارم دردانه ام تاج سرم بارها شنیدم مادر یعنی فرشته زمینی اما هیچ وقت فکر نمی کنم فرشته ای را پیدا کنم که همپای مادرم باشه مادرم تکه ای از خود بهشته که آرامش بهشتیش را در مهربانی هایش حس می کنم تکه ای از بهشت که هزاران هزاران فرشته در وجود نازنینش تمنای پرگشودن دارند و ترنم حضورشان و عطر شان خوشبوترین شمشم بهشت است. نوازش هایش به لطافت صدای جویباران سرزمین های ییلاقی است و خنکای مطبوعش تا همیشه آرامم می کند. هیچ ندارم که بگویم که لایقش باشد یا هیچ ندارم که نثارش کنم سراسر مهربانی سراسر عطوفت سراسر شکیبایی هیچ ندارم هیچ ندارم جز اینکه دوستش دارم
این روزها یه مشکل جدید که تو خیلی از خانواده ها دیده می شه ناباروری زوج های جوان که آمار روز افزونی هم داره ، از دلایل این ناباروری ها که بگذریم شاید نگاه همراه با ترحم دیگران و آرزوهای در دل مانده این زوجها سخت ترین قسمت های این اتفاق باشه . با وجود تمام روشهای باروری جدید بازهم زوج هایی وجود خواهند داشت که هرگز نمی توانند دارای فرزند بشوند و رویای همیشگی آنها پدر و مادر شدن خواهد بود. اما با همه اینها به نظر شما باید جدایی فصل اخر این رابطه باشه به مدد همان شرطهای ضمن عقد؟ یا به قول بعضی ماندن و ساختن و سوختن؟ یا اگر مرد باشد که ازدواج مجدد؟ و یا ماندن و فارغ از همه این ها در کنار هم بودن چراکه شاید یکی از زیباترین بخشهای یک ازدواج تولد فرزند است اما لزوما ازدواج نمی کنیم که دارای فرزند شویم؟ و شاید یاهای دیگر؟
عشق میوه ممنوعه این روزها ی ما آدمهاست.... می چینیش؟
به تارهای دلم که زخمه می زنی می شنوی پژواک صدای تو است در من بس است دیگر سالهاست کر شده ام....
فقط دلم می خواد بنویسم همین اما نمی دونم از چی ؟ یه جورایی همیشه نوشتن از همه چیز خالیم می کنه.حتی اگه لغات بی اختیار باشند مثل الان ... شاید بهترین چیزی که بتونم ازش بنویسم خاطره تعطیلات عید باشه یادمه همیشه بعد از عید اولین موضوع انشا تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده اید بود؟ یادش بخیر شروع می کردیم از اول تا اخرش را با آب و تاب تو ضیح دادن امسال عید ساعت 2و50 دقیقه روز دوشنبه سال تحویل شد ما که شب مهمونی بودیم و سبزی پلو و ماهی را نوش جان کرده بودیم پایه شدیم و تا سحر بیدار موندیم همراه فال حافظ و گپ زدنا تقریبا کل شب های تعطیلی تا نیمه شب بیدار بودم و صبح روز بعد هم تا دلم می خواست می خوابیدم از دید و بازدید عید و خوردن که اصلا کم نیاوردم هفته دوم به مدد تموم شدن تعطیلات یه کم به جان ما رحم شد و از این خوردن و خوابیدنه کمتر خبر بود. هفته دوم یه مهمون عزیز برام اومد که چند روز حسابی بهم خوش گذشت. بعدشم یه 13 به در عالی رفتیم بیرون اون روز هم حسابی بهم خوش گذشت کلی عکس گرفتم
وقایعی چون زلزله سیل طوفان سو نامی هر ساله در بخشهای زیادی از دنیا اتفاق می افتد هنوز خاطره زلزله بم در ان سرمای زمستان از خاطره هایمان پاک نشده ، اما چیزی که شاید تلخ تر بود حوادثی بود که شنیدیم کم و بیش بعد از زلزله در ان منطقه اتفاق افتاده از سرقت از مردگان تا سرقت کمکهای بشر دوستانه به مردم بم به هر اسمی و ویرانی که هنوز هم در مردم و شهر دیده می شو د و این اتفاق فقط مختص ایرانیان نیست . وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. در انجا هم بازماندگان غارت شدند .واما ژاپن درود بر مردم ژاپن
و چون بهار با جوانه هایی نورسته به چشمانت خیره می شود آیا باز هم تاب می آوری که روی برگردانی از این نگاه نگاهی از دریچه بهشت به زمین ... عطر گلها که در خانه دلت می پیچد به یادت می اورد که هنوز زندگی جریان دارد و تو در خیال من پر می گشایی تا لبه پنجره آرزویم نزدیک می شوی و دوباره دور چقدر دور و چقدر نزدیک آنقدر نزدیک که لمست می کنم و آنقدر دور که گاهی می اندیشم پژواکی از دور دستی و ناگاه شوقی را حس می کنم شوقی که از تو در من جاری می شود و .... و فکر می کنم که بهار اتفاق بزرگی است که در من شکل می گیرد چقدر نزدیک و چقدر دور آنقدر نزدیک که می بویمت و آنقدر دور که دستها را سایه بان چشمهایم می کنم تا شاید سایه ات را در دور دست ببینم چقدر دور و چقدر نزدیک چقدر نزدیک و چقدر دور
آخرین لحظه های زمستان و سال سپری می شود دل زمین بی قرار تغییر است بی قرار جوانه هایی که خاک را می شکافند تا به خورشید لبخند بزنند و من چشم دارم به لحظه های رفته و لحظه هایی که هر دمش قصه ای تازه را در دل برایم دارد.قصه لحظه های شادی و شاید غم که زندگی توامان این دو با هم است . بهاری که گذشت برایم روزهایی را در دل داشت که به پاسخ یک سوال رسیدم اینکه ایا دوست داشتن دلیل می خواهد؟ و دریافتم برای خیلی ها دلیل می خواهد... خیلی هایی که به زندگیشان به گونه ای می نگرند که دارند معامله می کنند کم کم به این گونه دلیل خواستن ها عادت کردم و بعد آمدن تابستان اول تابستان دغدغه خرید خانه و جابه جایی و فصل امتحانات پایانی دانشگاه را داشتم روزهای اولی که به خونه نو اومدم برایم عادت کردن به محیط تازه کمی سخت بود اما انسان فرزند تغییر است و شاید هیچ چیزی به سادگی خوی گرفتن به محیط جدید برایش وجود نداشته باشد. و پاییز فصل زیبای سال با تمام شدن ماه رمضان از راه رسید فصلی که به خاطر مشغله زیاد کمتر حواسم به سپری شدن روزهایش بود و اما زمستان امسال برایم روایت گری بسیار داشت از لحظه های خوب و شادی که داشتم از دوستی که خیلی از لحظه هام را باهاش قسمت کردم سفری که به مالزی رفتم و کلی خاطره جور و اجور همراه سفرم شد خاطراتی که روزی قصد نوشتنش را داشتم اما یه کم نبود وقت و شاید تنبلی خودم مزید علت شد اما در کل خیلی عالی بود پر از لحظه های شاد و شادی آور با تمام شدن بهمن ماه و آمدن اسفند کم کم بوی بهار را احساس کردم اما قبل از رسیدن سال نو و بزرگتر شدن رقم سال در 14 اسفند رقم سالهای من یکی جلو افتاد امسال هم تولدم برام بی نظیر بود واقعا لذت بردم و یه هدیه ارزشمند که با لذت تمام تماشایش می کنم. یکی دیگه از روزهای اسفند ی چهارشنبه 18 اسفند یه بعد از ظهر بارانی حافظیه... بوی بهار را با تمام وجود می شد حس کرد شاید آرامشی که در من جاری شد کمتر وقتی داشتمش انقدر باریدن باران زیبا بود که با تمام وجودم من را به وجد آورده بود و البته... با نزدیک شدن به لحظه های پایانی سال با تمام وجودم آرزو می کنم که سال آینده سالی پر از مهربانی وپیشرفت ثروت تندرستی و تمام ارزوهای خوب برای همه باشه سالی که شروع تا پایانش سرشار از نگاههای مهربان هستی آفرین به آفریدگانش باشه که با نیروی یزدان همه به سوی کامراوایی گام بردارند.
امروز تولدم بود به همین سادگی یه سال دیگه بزرگتر شدم یه سال خیلی فرصته واسه یه زندگی واسه تغییر مسیر تکامل بزرگتر شدن دیشب با یکی از دوستام یه تولد گرفته بودم ساده بود خیلی به دلم نشست آخرش هم یه فال گرفت واسم از دیوان خواجه حافظ خلاصه کلی بهم خوش گذشت اما یه هدیه گرفتم منحصر به فرد مجموعه زیبا و شگفت اثار اسرافیل شیر چی واقعا لذت می برم از تماشای خط هایی که هر کدامشان انگار از قالب صفحه بیرون می آد و باهات حرف می زنه کلی حرفهای نگو یا به قولی رازهای سر به مهر و هدیه دگه ای که بابتش با تمام وجودم خداوند را شکر می گم دوستای خوبی بود که پی در پی امروز با پیامهای تبریکشان شادی را به روزهام هدیه دادند یک سال بزرگتر شدم برای بهتر فهمیدن بهتر زندگی کردن لذت بردن از تمام روزهایی که در پیش دارم اما اینجا می خوام با تمام وجودم از دو فذشته مهربانی که تو تمام این سالها پناه من بودند یاد کنم پدر و مادرم که با تمام وجود دوستشان دارم به خاطر همه محبت ها مهربانی ها تلاشها شون دوستتون دارم تولدم مببببببببببببببببببارک |
ABOUT MENU
Home
| |||||